X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392

خاطره...چهار

آخر هفته ی گذشته، مادربزرگ من که مبتلا به بیماری فشارخون یا هایپرتنشن(Hyper tension) هستن، فشار خونشون چسبید به سقف و راهی بیمارستان شدند. بنده هم طبق معمول رفتم و ساعت ملاقات که تمام شد، بنده و خاله ام ماندیم پیش مامان بزرگ عزیز! در صورتی که بیمار تنها یک همراه باید کنارش باشد. اما ما دو همراه بودیم!!!


من رفتم از بیمارستان بیرون تا برای بیمارمان مقادیری خوردنی بخرم و در راه خروج می دیدم مسئولین عزیز بیمارستان را که دیگر اجازه ی ورود به ملاقات کنندگان را نمی دادند. البته حق هم داشتند چون ساعت ملاقات از 2 تا 4 عصره و اون موقع ساعت 6 و نیم عصر بود. یعنی دو ساعت و نیم بعد از ساعت ملاقات.


خلاصه ما رفتیم بیرون و خرید ها رو کردیم و در راه برگشت به خودم گفتم ای بابا، حالا چه طوری برم داخل؟

راه حل از دستگیره ی بالای پنجره ی عقب ماشین آویزان بود!!! روپوش پزشکی!

پوشیدمش و از در اورژانس وارد بیمارستان شدم و با چهره ای مصمم و دکترانه(!) از مقابل انتظامات گذشتم و آنها هم نگاهم کردند و هیچی هم نگفتند!

بنده هم به راحتی از وسط انتظامات ها می گذشتم تا اینکه خواستم سوار آسانسور بشوم و نگاهم افتاد به روپوش دکتر های مقیم آن بیمارستان که شکلشان شبیه بود اما آرم بیمارستان رو روی جیب روپوش داشتند. من هم برای اینکه گیر انتظامان نیفتم، با آسانسور مخصوص حمل بیمار( که بزرگتر و دراز تره) رفتم بالا و خداروشکر با پیچوندن همه ی انتظامات ها و پرستارهای گیر(!)، مواد غذایی را به مادربزرگم رساندم.(یاد داستان شنل قرمزی افتادم)


روی عکس کلیک کنید

برچسب‌ها: خاطرات عستاد، وبلاگ